شعری زیبا در وصف آیت الله شجاعی کیاسری

پدر نبود فقط، روح بود و ریحان بود

معلم ادب و دین و علم و ایمان بود

نه در سخن فقط از راز آیه ها می گفت

که در عمل همه آموزگار قرآن بود

کریم بود و سخی بود و اهل بخل نبود

رحیم بود که عبد خدای رحمان بود

نکرد غیبت و تهمت به کس نزد همه عمر

نه در سخن، به عمل زاهد و مسلمان بود

تمام عمر به جز حق زبان خود نگشود

اگر به محفل و بر منبری سخنران بود

نه بیم داشت ز شاه و نه شرم داشت ز شیخ

به گاه گفتن حق اشجع شجاعان بود

مگر نگفت که بر عالم از خدا عهدی ست

که حق بلند بگوید اگر چه خفقان بود

اگر نبود همین فرق بین عالم و عام

چه فضل داشت عالم بر آنکه نادان بود؟

علیم بود و نه علمش همه ز دفتر بود

حلیم بود و نه حلمش به آه و افغان بود

فهیم بود و به فهمش فضول راه نداشت

به بزم معرفت و فضل فحل میدان بود

خطیب بود و خطایی نداشت خطبه ی او

سخن شناس و سخن گستر و سخندان بود

چو کوه بود نه از برف لرزه بر می داشت

نه در برابر توفان و باد لرزان بود

نه در زمان خوشی مست سرخوشی می شد

نه در زمانه ی غم مضطر و پریشان بود

نه با توجه و اقبال خلق می خندید

نه در میانه ی ادبار دهر گریان بود

توجهی به جز از وجه کردگار نداشت

توکلش به خداوند پاک و سبحان بود

به عمر خویش به جز صبر و غیر شکر نکرد

به درد خویش صبورانه شکرگویان بود

چه درد،  غربت و مظلومیت به دوران بود

چه درد،  عزلت و مصدومیت ز سرطان بود

به روزگار تملق تملقی ننمود

که سخت دشمن دونان و چاپلوسان بود

نه در برابر ارباب زر کمر خم کرد

نه پشت گرم به درگاه زورمندان بود

به فکر سود نبود و به جمع مال نرفت

که یار سفره ی محروم مستمندان بود

برای دنیی دون با کسی نزاع نکرد

اگر چه با باطل دست در گریبان بود

اگر چه با زشتی جنگ بی امانی داشت

اگر چه با زشتان تند خوی و غضبان بود

همیشه آفت افراط و دشمن تفریط

هماره همره حکم و کتاب و میزان بود

اگر چه خورد بسی سیل سیلی از چپ و راست

همیشه همقدم راه مستقیمان بود

گواه صدق همین بس که قول ثابت او

دوتا نبود، جوان بود یا ز پیران بود

شریف بود و مزین به علم و تقوی و فضل

قوی اراده و آزاده بود و انسان بود

صدای روشن او در کویر این ظلمات

برای تشنه لبان همچو آب حیوان بود

بهار هر نفسش صد چمن طراوت داشت

بهای هر سخش لعل بود و مرجان بود

کلام دلکش او سبز بود و روشن بود

صراحت سخنش رعد بود و توفان بود

نگاه نافذ او گرم بود و جریان داشت

صدای جاذب او نغمه خوان ایمان بود

نفس که می زد از او گرم می شد آینه ها

نظر که می کرد آزادگی نمایان بود

هزار نکته به هر حرف دلکشش خفته

هزار دانشش از فیض حق غزل خوان بود

حرارت نفسش مثل آفتاب مدام

طراوت سخنش تازه تر ز باران بود

اگر که درد در او می شکست طاقت را

به یاد مادر پهلو شکسته نالان بود

برای غربت جدش حسین می گریید

به یاد غربت بابش علی پریشان بود

به خواب دید در آغوش سید الشهداست

به خواب دیدم درکربلا که اینسان بود

همین بس است که بر جد خویش مهمان شد

همین بسش که به بزم خدای خندان بود

رسید زمزمه ی کل من علیها فان

و آنچه ماند از او وجه رب منان بود

فنا و مرگ به اجساد می رسد نه به جان

فنا و مرگ ندارد کسی که خود جان بود

مزار روشنش امروز بزم یاران است

کسی که روشنی اش شمع جمع یاران بود

اگر نبود تسلای مردمان صبور

تحمل غم فقدان او نه آسان بود

وفای مردم مازندران اگر که نبود

هنوز چشم من و اهل خانه گریان بود

چهار دوره به او رای داد شهر و به شهر

یکی به نبود که از رای خود پشیمان بود

نه رغبتی به زد و بند با وکیلان داشت

نه منتش به سر از هیئت وزیران بود

دقیق رای و افق بین و راست گوی و شجاع

درست کار  و به حق گوی و راست پیمان بود

چه آن زمان که به قم درس عاشقی می خواند

چه آن زمان که به تدریس گرم جولان بود

چه ان زمان که نماینده گی ز ساری داشت

چه ان زمان که به کار قضا به تهران بود

امین اهل قضا و امیر اهل نظر

یل قضاوت و چشم و چراغ دیوان بود

غمی نداشت دگر کشور امام زمان

اگر هزار شجاعی نصیب ایران بود

نه مدح گویمش از آنکه او مراست پدر

پدر نبود فقط، بل چراغ تابان بود

چه گوهری که در اعماق خاک پنهان شد

چه گوهری که به گاه حیات پنهان بود

بسان بلبل خاموش در قفس جان داد

سخنوری که کلامش پیام قرآن بود

سکوت کرد و زبان بست در اواخر عمر

چه شد که بست زبان آنکه شیر غران بود؟

جفا ز دهر کشید و وفا ز دهر ندید

دلش که خسته ی تیغ جفای دونان بود

صریح بود و صراحت نمی خرد ایام

شجاع بود و شجاعت غریب دوران بود

فصیح بود و فصاحت اثر نداشت به کر

بلیغ بود و بلاغت بلای کوران بود

به تیغ و پنبه چه فرق است سربریدن را

شهید رفت که از زمره ی شهیدان بود

خوشا پدر که به عمر شریف و پر بارش

همان که خواست خداوند از بشر آن بود

چنین که گفتم از او نی به قدر او افزود

یکی نگفتم و او خود هزار چندان بود

اگر پسر ز پدر ارث در بیان می برد

از آنچنان پدری گفتنی فراوان بود

خوشا کسی که چنین زیست در زمانه سعید

خوش آن کسی که به رستن ز رستگاران بود.

 شاعر: سید سعید شجاعی کیاسری

ممکن است بپسندید...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس